نمی ـدانم بغض ـهایم را کجا پنهان کنم که نبینی ، که آزار ـَت ندهند که نفس ـهایِ عمیقِ پایِ صحبت ـهایمان که با هر ـنفس بغض ـی را میفرستم تهِ گلو تا مبادا چیزی بگوید که آزرده خاطر ـَت کند، این بغض ـهایی که سد میکند راهِ صدا ـیم را... واقعا نمی ـدانم...
نبودنِ این ـروز ـهایت را میگذرام به ـحسابِ مشغله ـهایِ کاری ـَت ، میگذارم به ـحسابِ خراب ـکاری که خودم کردم که الآن در خانه بروی زیرِ ذره ـبین ! اما تو به من بگو وقتی که نیستی من چگونه شب کنم روز ـهایم را ُ ماه را تحویلِ خورشید دهم ؟...
می ـدانم که تمامِ این تلاش ـهایت برایِ زندگیِ خود ـِمان است ، می ـدانم که می ـخواهی اولِ زندگی ـمان بی ـنیاز باشیم ، اما... اما میشود گاهی میانِ حجمِ کار ـهایت دل ـخوشی ـهایِ من یادت نرود ؟ میشود یادت نرود که من عاشقِ رُزِ سفید ـَم ُ همه دل ـخوشی ـم... بگذریم...
اما...
مگر میشود ؟ مگر میشود این ـهمه دلتنگی از نبود ـَت را پنهان کرد ؟ کِی بشود تا خیال ـَم جمع شود برایِ همیشه ُ ابدی داشتن ـَت... میشود یعنی ؟... میشود که دیگر نگرانِ نبود ـَت نباشم ؟ میشود که دیگر همیشه برایِ من باشی فقط ؟... میشود که دیگر شب ـها تنها نباشم ؟ میشود که دیگر هر لحظه بغض سراغِ صدایِ لعنتی ـَم نیاید ُ این روح آرام بگیرد سرِ جای ـَش ؟ میشود ؟...
میدانی ؟ یک زن تا یک جایی میتواند خانوم باشد ! میتواند تحمل کند ، میتواند ارام باشد ! دیگر نمیخواهم بشنوم که فراموش کردم ، دیگر نمیخواهم بگویی شرمنده یادم رفت ! دیگر نمیخواهم بگویی جبران میکنم ! میدانی ؟ نبودن ـهایت این ـقدر در دل ـَم زیاد شده است که برایِ جبران ـَش شاید تا خودِ خودِ قیامت وقت ـَت را بگیرد !
من این ـجا بغض دارم ُ تو تحمل ـَش را نداری ! من دل ـَم میگیرد ُ تو حوصله ناز خریدنِ دلِ بیچاره ـاَم را نداری ! من شب ـها تنهایی ـهایم را بغل میکنم ُ تو راحت میخوابی تا خودِ صبح... اصلا گاهی لعنت میفرستم به کار ! به کار که تمامِ وقت ـَت را میگیرد ُ شب ـها خستگی ـهایت برای ـَم می ـماند... این ـروز ـها ، عجیب حسِ تنهایی سراغِ دل ـَم میآید... این ـروز ـها هر ـچه سعی میکنم خوبی ـهایِ کوچَک ـَت را ببینم ، شب که میشود ُ یادِ تنهاییِ تا صبح ـَم که می اُفتم تمامِ تلاش ـهایَم پوچ میشود ُ دوباره ، حسِ تلخِ تکراری شدنِ همه ـچیز برای ـَت ، سراغ ـَم میآید...
نمیدانم ، یک ـطوری که سخت نباشد ، از یک ـراه ـی که به ـنظرت درست است ، یک ـجوری ، به ـدلم بفهمان که هنوز برای ـَت جذاب ُ شیرین ـَم مثلِ قبل... به من بفهمان که چرا روز ـهایِ مخصوصِ من یادت میرود ؟ به من بفهمان چرا من همیشه یادم می ـماند ُ تـــو فراموش میکنی ؟ به من بفهمان چرا گاهی حس میکنم کاه ُ پَرَم در ذهن ـَت...
روزِ زن است ُ من هنوز ، باورِ این را ندارم که تمامِ عیدی ـهایِ روز ـهایم را از تـــو نگرفته ـاَم...
دستورِ خدا به زن ، صبور بودن است ، سکوت کردن است، خدایا ؟ میشود بیایی ُ کم ـی با ـهم حرف بزنیم ؟ میشود بگویی چگونه میتوان رویِ همهِ بغض ـها پارچه کشید تا دیده نشوند ؟ خدایا میشود کمی این کاکتوس ـهایِ فراموش ـکار را تنبیه کنی که دیگر یاد ـِشان نرود زن لطیف است ُ همیشه میخواهد ناز ـَش را بخرند ؟...
+ روز زن ، روز مادر ، روزِ این فرشته ِ زمین ـی مبارکِ همه باشه :)