0218
باران می ـآید ُ من , کم ـکم , با صدا ـیِ دانه درشت ـهایِ باران , که میخورد به شیشه ـیِ دل ـَم , قصه ـیِ خیالِ خود را می ـبافم ُ می ـبافم ُ می ـبافم... میروم به سال ـهایِ نزدیکِ آینده ـمان , که پیشِ خود ـِمان قرار ـَش زا گذاشته ـایم ! به روز ـها ُ شب ـهایی که قرار است , فقط , من باشم ُ تـــو ! جانِ دل ـَم... که پیشِ خودم می ـبافم که من هم - شاید - بیایم به دیارِ پر ـمهرِ تـــو ! جانِ دل ـَم... که شب ـی , در شهر ـی برایم صبح شود که , تـــو , جانِ دلِ من , در آن اولین نفسِ زمین ـیِ خود را کشیده ـای... که در خیالِ خود , ذوقِ عاشقانه ـاَم را کنم ُ....
+ نوشته شده در ساعت توسط ليدي اَلفـــ