دیشب , حوالیِ ساعتِ 3 - 4 ِ صبح !... که جغدِ باغ , کم ـکم هوسِ خواب را کرده بود... رویِ تمامِ احساس ـَم را , سفید ـیِ مهربان ُ سردِ برف پوشاند... که اسم ـَش را گذاشتم , اخرین برفِ 91 ! که تمامِ لبخند ـَم را مدیونِ خدا ـیم هستم... که من عاشق ـَم ُ خندان... که تـــو را دوست دارم...